نازنین دختر بابا
صبح قشنگت به خیر، اینجا برای من شده جایی که توش برات مینویسم و امیدوارم که بخونیش. البته دیشب که بهت زنگ زدم گفتی که میری سر میزنی و میخونیش
این دفعه میخوام درد دل کنم باهات ، آخه تو آدم امن منی آخه تو درسته فقط 14 سالته اما میتونی سنگ صبور من هم باشی
لبه تیغ یه اصطلاحیه که خودم برای خودم ساختمش میدونی منظورم اینه که بین دو انتخاب موندن و وسط قرار گرفتن یا بینا بین بودن، یا نداشتن تکلیف و امید به اون جمله احمقانه زمان همه چیو حل میکنه
اینو من بهش میگم لبه تیغ
الان حدود یک سال و نیمه روی لبه تیغم، دقیقا رو تیزترین قسمت و دردناک ترینش ، هیچ وقت یادم نمیاد که روی لبه تیغ دوام آورده باشم و همیشه خیلی زود مسئلهم رو یه وری کردم حتی به ضرر و اشتباه چون باور دارم اشتباه و ضرر بهتر از بلاتکلیفیه
اما این یک سال و نیم رو هر طوری بود تحمل کردم و هر روز صبح کلی بحث رو به جان خریداریم. بحثهای بیهوده از اونایی که میدونی از کجا ابتدا میشه و میانه بحث چیه و آخرش چی میشه ، از اونایی که اونقدر تکرار شده که حتی کلمه به کلمه ش قابل پیشبینی و تکراریه؛ دخترم میدونی این بحثها و حرفها برای من عین یک شکنجه است وقتی از قبل میدونی که قراره با یک تیغ انگشتت بریده بشه و درد بکشی و تو خودت اماده بشی برای این اتفاق خیلی زجر اور تره که یهو اتفاق بیوفته و من هر روز و بعضی روزها چند بار در روز این شکنجه رو به جان تهیهم.
بارها برای خودم تو ذهن خودم تصمیم گرفتم که دیگه در زمان حاضر آخریشه ولی هر بار وقتی یاد تو میو فتادم میگفتم یه بار دیگه هم تحمل میکنم
این تیغ دیگه چیزی از روح و روان من باقی نگذاشته. همه جای روحم رو خراشیده و از هر جای روانم خون و خشم جاریه
کاش میشد به آرامش برسم
برام دعا کن دختر زیبای من
دوستت دارم و عاشقتم
برچسب:
نویسنده: حامد مهدوی