دختر زیبای من
بالاخره بعد از صحبت و مشورت با هم به این حاصل رسیدی که به جای خرم آباد چند روز سفری به شمال داشته باشیم
البته هر چند قرار بود دو تایی و پدر و دختری باشه
روز اول سه شنبه قرار بود که ساعت 5:30 صبح حرکت کنیم که به ترافیک نخوریم اما خوب حرکت ما افتاد به 7:30 دقیقه ، همونطور که حدس میزدیم از همون ابتدای اتوبان شمال قبل از عوارضی با ترافیک دردناک رو برو شدیم و همه وایساده بودن ، خوب بازار شایعات همیشه داغه مردم میگفتن هفتاد کیلومتر ترافیکه و یکی میگفت جاده بسته شده و یکی دیگه اصرار داشت که همه برگردن, اما برای پدری که ارزوی این سفر با دخترش رو داشت این حرفها بی مفهوم بود و قرار شد که اگه سنگ هم از اسمون بارید ما سفرمون رو بریم.
عوارضی یاز شد و خوشحال و خندان 15 کیلومتر پیش روی کردیم تا دوباره به گره ترافیک بخوریم
ما هم مثل همه وایسادیم و با ادمهای غریبه که نمیشناختیم گرم گرفتیم. در هر صورت بعد از چندین ساعت کلافگی جاده باز شد و من خسته از رانندگی توی مرزن آباد توقف کردم که استراحتی را بر بدن جاری کنم.
ساعت 14 به نوشهر رسیدیم طبق معمول از قبل خونه اماده و مهیای پذیرایی از دختر نازم بود.
استراحتی کوتاه و خوابی عمیق و بعدشم رفتن به کنار ساحل سیسنگان . که کلی با هم حرف زدیم و شب رو تا دیر وقت موندیم
توی ماشین قرار شد روز بعد ببرمت جنگل ایزد شهر
من قبلنا رفته بودم خیلی قشنگ بود اما از اونجایی که مسیر رو فراموش کرده بودم ار آب پری و ابشارش سر در اوردیم
قرار شد ناها را با جوجه کباب و اتیش روشن کردن بگذرونیم که راز جمع کردن هیزم و ... بین خودمون بمونه بهتره فقط هر وقت فراموش کردی یادت باشه چوبه حدود بیست متر طولش بود
اولین اتش زندگیت رو زوشن کردی و اولین زغالها و اولین پای منقل کباب نشستن و اولین جوجه پختنت رو به رخ من کشیدی
و من چه مشتاقانه نگات میکردم و چه قدر با اینکه میدونستم چند روزی کنارم هستی دلتنگت میشدم
و من چه قدر از دیدن تو سیر نمیشم و من چه قدر وقتایی که یه مدت نمیبینمت دلگیرم و دلتنگم
و بعدش دوباره ساحل سیسنگان و حفر چاله های کنار ساحل و استفاده از بیلچه بچه مردم و متهم به سرقت بیلچه شدن و تهیهن یک بیلچه نو و حفر عمیقتر چاله های کنار ساحل
شبشم که با دیدن فیلم المنتال گذروندی
صبح که میخواستیم بریم بیرون چنان بارون شدیدی گرفت که برنامه دور رفتن کلا کنسل شد و اما از انجاییکه تو علاقه شدیدی به تاراج و غارت جیب پدر داری و علاوه بر این علاقه وافر به کتاب خریدارین؛ این دو مقوله رو با هم ترکیب کردی و پیشنهاد شهر کتاب نوشهر رو دادی
تمام تلاشم را کردم که اثبات کنم اینجا کسی کتاب نمیخونه و کتاب ارائهی هم نداره
اما لعنت به اینترنت که دست ادم رو رو میکنه
به هر تقدیر
در میانه باران شدید در ارزوی پیدا نشدن جای پارک بودم که خدا زد پس کله من و جای پارک به چشم به هم زدنی پیدا شد و وسط این بارون شدید عین ادمهای سیل زده بی خانمان میدودیدم که به ورودی شهر کتاب برسیم
همون ابتدای مغازه عین موش اب کشیده شده بودیم و وقتی وارد شدیم پشت سرمون چر چر اب میریخت و رد بدنمون در کل مسیر کتاب فروشرسانیی دیده میشد
با خودم گفتم عجیبه کسی ننوشته لطفا خیس وارد نشوید
به هر تقدیر با سری بلند و تنی خیس و ژستی خاص که انگار ای من خوشبختم 3 میلیون تومان کتاب تهیهی و به غارتت پایان کار دادی
و برگشتیم خونه
باران عین سیل میومد و عملا ما رو فلج کرد تا شبش که رفتیم کنار ساحل سیترا و با شب نشینی مردم و رقص و اواز سر کردیم
روز بعد صبح یعنی صبح جمعه ساعت 4:30 دقیقه برگشتیم البته از اونجاییکه شما عوارضی نوشهر خوابیدی و عوارضی تهران بیدار شدی عملا طول مسیر رو متوجه نشدی
خوب رسوندمتون در خونه و وقت خداحافظی شد
آخ که چه قدر دلم گرفت دوباره
دوستت دارم دختر زیبای من
برچسب:
نویسنده: حامد مهدوی